X
تبلیغات
بابای نرگس

بابای نرگس

عشق گل نرگس

الابذکرالله تطمئن القلوب

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1392ساعت 5:30 قبل از ظهر توسط نرگس |

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1392ساعت 5:15 قبل از ظهر توسط نرگس |

بگذارید بنویسم تاشاید ارام شوم زندگی سخت است 

 به کجا پناه ببرم وقتی تو هستی وقتی تو میدانی همه ناگفته های مرا

بابای خوبم برگرد بیا وبرایمان پدری کن

ای روزها با انکه باران زیاد میبارد

اما دلم سخت گرفته است که با هیچ بارانی شستشو نمیشود

عقده دل را نزد چه کسی ببرم

خاکیان بدجور بازبان چون گرگ درنده شان بدجور ازار دهنده هستند

کجاست مرحمی تا دل درمندان رانجات بخشد

کیست تا دست نوازشش ارامت کند

گاه ازدنیا سیر میشوی

گرگهای هار مهار گریخته میخواهند پاره پاره ات کنند

میخواهند نفس کشیدن رابرایت ببرند

نفسی نیست رهایم کنید

رهایم کنید دنیایی شما بوی لجن مرده میدهد

رهایم کنید گرگهای از قفس رمیده

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 7:58 قبل از ظهر توسط نرگس |

حدیث هدیه زیبای زندگیم دوستت دارم دوست خوبم
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط نرگس |

 

 

ياالله ياالله ياالله ياربُّ  ياربُّ ياربُّ ياذالجلال واِلاكرام اَسئلُكَ بِاسمكَ العظيمِ الاعظم اَن تَرزُقَني رِزقاً واسعاً حلالاً طيباً بِرَحمتكَ يااَرحم الراحمين

نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1392ساعت 7:2 قبل از ظهر توسط نرگس |

اگه یه  نامردی به گوشیت زنگ بزنه فحشت بده   چجور باید با او  برخورد کرد
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1392ساعت 6:26 قبل از ظهر توسط نرگس |

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1392ساعت 6:4 قبل از ظهر توسط نرگس |

او مدوید ومن می دویدم

اوسوی مقتل من سوی قاتل

او می نشست ومن می نشستم

اوروی سینه من در مقابل

او میکشیدو من میکشیدم

او خنجر از کین  من اه از دل

او می برید ومن می بریدم

او از حسین سر من  از حسین دل  ......................

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1392ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط نرگس |

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1392ساعت 7:23 قبل از ظهر توسط نرگس |

r0rpamy9p4su10inbx0.gif
نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1392ساعت 0:51 قبل از ظهر توسط نرگس |

باز باز هـــم تسبیـــح بســـم اللـــه را گــــم کرده ام

شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام


طره از پیشانی ات بردار ای خورشید من
نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1392ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط نرگس |

عاشق ان نیست که هردم طلب یار کند 

عاشق ان است که دل راحرم یار کند

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392ساعت 5:8 قبل از ظهر توسط نرگس |

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 7:16 قبل از ظهر توسط نرگس |

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 7:15 قبل از ظهر توسط نرگس |

استاد " حجت الاسلام دانشمند " می فرمایند: 

چند وقت پیش توی تهران، توی حسینیه ای منبر میرفتم، یه جوونی اومد نزدیک سی سالش. گفت حاج آقا من با شما کار دارم. گفتم بنویس، گفت نوشتنی نیست. گفتم ببین منو قبول داری؟ گفت آره. گفتم من چند ساله با جوونا کار میکنم، کسی که نتونه حرفشو بنویسه بعدشم نمیتونه بگه. یک و دو و سه و چهار کن و بنویس. گفت باشه.

فرداشب که اومدیم، یه نامه داد به ما، من بردم خونه، نامه را که خوندم دیدم این همونیه که من در به در دنبالش میگشتم. 
فرداشب اومد گفت که: چی شد؟
گفتم من نوکروتنم، من میخوام با شما یه چند دقیقه صحبت کنم.
وعده کردیم و گفت که: منو چجوری میبینید شما؟
گفتم من نه رمالم نه جادوگرم چی بگم؟
گفت: نه ظاهری، گفتم بچه هیئتی
زد زیر گریه گفت: خاک تو سر من کنند، تو اگر بدونی من چه جنایاتی کردم، چه گناهایی کردم. فقط خوب خوبه ای که میتونم بگم از گناهایی که کردم اینه که مادرمو چند بار کتک زدم، پدرمو زدم، دیگه عرق و شراب و کارای دیگه شو، دیگه...
گفتم پس الآن اینجوری!!!!!
گفت حضرت زهرا دستمو گرفت
گفت حاج آقا من سرطانی بودم، سرطانی میدونی یعنی چی؟
گفتم یعنی چی؟
گفت به کسی سرطانی میگن که نه زمان حالیشه، نه مکان، نه شب عاشورا حالیشه، نه تو حسینیه، نه مکان میفهمه
گفت من سرطانی بودم
یه خونه مجردی با رفیقامون درست کرده بودیم، هرکی هر کی رو جور میکرد تو این خونه مجردی اونجا رختخواب گناه و معصیت...
گفت شب عاشورا هرچی زنگ زدم به رفیقام، هیچکدوم در دسترس نبودند
نه نمازی، نه حسینی، هیچی
میگفتم اینارو همش آخوندا درآوردند، دو تا عرب با هم دعواشون شده به ما چه
میگفت ماشینو برداشتم برم یه سرکی، چی بهش میگن؟ گشتی بزنم
تو راه که میرفتم یه خانمی را دیدم، دخترخانم چادری داشت میرفت حسینیه
خلاصه اومدم جلو و سوار ماشینش کردم با هر مکافاتی که بود، میرسونمت و ....ـ
خلاصه، بردمش توی اون خانه ی مجردی
اینم مثل بید میلرزید و گریه میکرد و می گفت: بابا مگه تو غیرت نداری؟ آخه شب عاشوراست!!!! بیا به خاطر امام حسین حیا کن
گفتم برو بابا امام حسین کیه؟ اینارو آخوندا درآوردند، این عربها با هم دعواشون شده به ما ربطی نداره
گفت توی گریه یه وقت گفتش که: خجالت بکش من اولاد زهرام، به خاطر مادرم فاطمه حیا کن!!! من این کاره نیستم، من داشتم میرفتم حسینیه! 
گفتم من فاطمه زهرا هم نمیشناسم، من فقط یه چیز میشناسم: جوانی، جوانی کردن
جوانی، گناه
جوانی، شهوت
اینارو هم هیچ حالیم نیست

گفت این خانمه گفت: تو اگر لات هم هستی، غیرت لاتی داری یا نه؟گفت: چطور؟
_ خودت داری میگی من زمین تا آسمون پر گناهم ، این همه گناه کردی، بیا امشب رو مردونگی لوتی وار به حرمت مادرم زهرا گناه نکن، اگه دستتو مادرم زهرا نگرفت برو هرکاری دلت میخواد بکن
گفت ما غیرتی شدیم
لباسامو پوشیدم و گفتم: یالا چادرو سرت کن ببینم، امشب میخوام تو عمرم برای اولین بار به حضرت زهرا اعتماد کنم ببینم این زهرا میخواد چیکار کنه مارو... یالا
سوار ماشینش کردم و اومدم نزدیک حسینیه ای که میخواست بره پیاده اش کردم
از ماشین که پیاده شد داشت گریه میکرد
همینجور که گریه میکرد و درو زد به هم، دم شیشه گفت: ایشاالله مادرم فاطمه دستتو بگیره، خدا خیرت بده آبروی منو نبردی، خدا خیرت بده...
میگه اومدم تو خونه و حالا ضد حال خوردیم و ....
تو صحبت ها که داشتم میبردمش تا دم حسینیه، هی گریه میکرد و با خودش حرف میزد، منم میشنیدم چی میگه
اما داشت به من میگفت
میگفت: این گناه که میکنی سیلی به صورت مهدی میزنی، آخه چرا اینقدر حضرت مهدی رو کتک میزنی، مگه نمیدونی ما شیعه ایم، امام زمان دلش میگیره، اینارو میگفت
منم سفت رانندگی میکردم
پیاده که شد رفت، آمدم خونه
دیدم مادرم، پدرم، خواهرام، داداشام اینا همه رفتند حسینیه
تو اینام فقط لات من بودم
گفت تلویزیونو که روشن کردم دیدم به صورت آنلاین کربلا را نشون میده
صفحه ی تلویزیون دو تکه شده، تکه ی راستش خود بین الحرمین و گاهی ضریحو نشون میده، تکه دومش، قسمت دوم صفحه ی تلویزیون یه تعزیه و شبیه خونی نشون میداد، یه مشت عرب با لباس عربی، خشن، با چپی های قرمز، یه مشت بچه ها با لباس عربی سبز، اینارو با تازیانه میزدند و رو خاکها میکشوندند
میگفت من که تو عمرم گریه نکرده بودم، یاد حرف این دختره افتادم گفتم واااااای یه عمره دارم تازیانه به مهدی میزنم
میگفت پای تلویزیون دلم شکست، گفتم زهرا جان دست منو بگیر
زهراجان یه عمره دارم گناه میکنم، دست منو بگیر
من میتونستم گناه کنم، اما به تو اعتماد کردم
کسی هم تو خونه نبود، دیگه هرچی دوست داشتم گریه کردم
گریه های چند ساله که بغض شده بود، گریه میکردم، داد میزدم، عربده میکشیدم، خجالت که نمیکشیدم دیگه، کسی نبود
میگفت نزدیکای سحر بود، پدر و مادرم از حسینیه آمدند
تا مادرم درو باز کرد، وارد شد تو خونه، تا نگاه به من کرد (اسمش رضاست)، یه نگاه به من کرد گفت: رضا جان کجا بودی؟
گفتم چطور؟ گفت بوی حسین میدی!
رضاجان بوی فاطمه میدی، کجا بودی؟
افتادم به دست پدر و مادرم، گریه.... تورو به حق این شب عاشورا منو ببخش
من کتک زدم، اشتباه کردم
بابام گریه کن، مادرم گریه کن، داداشها، خواهرا... همه خوشحال
داداش ما، پسر ما، پسرم حسینی شده
صبح عاشورا، زنجیرو برداشتم و پیرهن مشکی رو پوشیدم و رفتم تو حسینیه
تو حسینیه که رفتم، میشناختند، میدونستند من هیچوقت اینجاها نمیومدم
همه خوشحال
رئیس هیئت آدم عاقلیه
آمد و پیشونی مارو بوسید و بغلمون کرد و گفت رضاجان خوش آمدی، منت سر ما گذاشتی
گفت منم هی زنجیر میزدم و یاد اون سیلی هایی که به مهدی زده بودم گریه میکردم
هی زنجیر میزدم به یاد کتکایی که با گناهانم به مهدی زدم گریه میکردم
جلسه که تمام شد، نهارو که خوردیم، رئیس هیئت منو صدا زد
(من یه خواهشی دارم به کسانی که دستشون به دهنشون میرسه، میتونند سالی چند نفرو کربلا ببرند تورو به خدا یکی از کسانی که کربلا میبرید از این طایفه باشه
اون جوونی که اهل این حرفها نیست اما یه روز عاشورا میاد، همون روز دستشو بگیر بگو خوش آمدی، میای بریم کربلا؟
این جوونا اگر شش گوشه ی حسینو ببینند گریه میکنند، متحول میشن، کربلا آدمو آدم میکنه)
اومد به من گفت: رضاجان میای کربلا؟ گفتم: کربلا؟!! من؟!!! من پول ندارم!!!
گفت نوکرتم، پول یعنی چی؟ خودم میبرمت
میگفت حاج آقا هنوز ماه صفر تموم نشده بود دیدم بین الحرمینم
رئیس هیئت اومد گفت که: آقارضا، بریم تو حرم
گفتم برید من یه چند دقیقه کار دارم
تنها که شدم، زدم تو صورتم گفتم حسین جان میخوای با دل من چکار کنی؟
زهراجان من یه شب تو عمرم به تو اعتماد کردم، کربلاییم کردی؟ بی بی جان آدمم کردی؟
اومدم شبکه رو گرفتم، ضریح امام حسینو، گریه کردم. داد میزدم، حسین جان، حسین جان، دستمو بگیر حسین جان، پسر فاطمه دستمو بگیر، نگذار برگردم دوباره
میگفت رئیس هیئت کاروان داره، مکه مدینه میبره. میگفت حاج آقا به جان زهرا سال تمام نشده بود گفت میای به عنوان خدمه بریم مدینه، گفت همه کاراش با من، من یکی از خدمه هام مریض شده
خلاصه آقا چندروزه ویزای مارو گرفت، یه وقت دیدیم ای بابا سال تمام نشده تو قبرستان بقیع، پای برهنه، دنبال قبر گمشده ی زهرا دارم میگردم
گریه کردم: زهرا جان، بی بی جان، با دل من میخوای چکار کنی؟ من یه شب به تو اعتماد کردم هم کربلاییم کردی هم مدینه ای؟
میگفت خلاصه کار برام پیش اومد و کار و دیگه رفیقای اون چنینی را گذاشتم کنار و آبرو پیدا کردم
یه مدتی، دو سالی گذشت
میگفت حاج آقا همه یه طرف، این یه قصه که میخوام بگم یه طرف
مادر ما گفت: رضاجان حالا که کار داری، زندگی داری، حاجی هم شدی، مکه هم رفتی، کربلایی هم شدی، نوکر امام حسین هم شدی، آبرو پیدا کردی، اجازه میدی بریم برات خواستگاری؟
گفتم بریم مادر، یه دختر نجیب زندگی کن را پیدا کن
رفتند گفتند یه دختری پیدا کردیم خیلی دختر مومنه و خوبیه و اینهاست، خلاصه رفتیم خواستگاری
پدر دختر تحقیقاتشو کرده بود.
چقدر خوبه دختردارها اینجوری دختر شوهر بدن، باریکلا
میگفت منو برد توی یه اتاق و درو بست و گفت: ببین رضاجان من میدونم کی هستی. اما دو سه ساله نوکر ابی عبدالله شدی. میدونم چه کارها و چه جنایات و .... همه ی اینارو میدونم، ولی من یه خواهش دارم، چون با حسین آشتی کردی دخترمو بهت میدم نوکرتم هستم. فقط جان ابی عبدالله از حسین جدا نشو. همین طوری بمون. من کاری با گذشته هات ندارم. من حالاتو میخرم. من حالا نوکرتم.
میگفت منم بغلش کردم پدر عروس خانم را، گفتم دعا کنید ما نوکر بمونیم.
گفت از طرف من هیچ مانعی نداره، دیگه عروس خانم باید بپسنده و خودتون میدونید
گفتند عروس خانم چای بیارند. ما هم نشسته بودیم. پدرمون، خواهرمون، مادررمون، اینها همه، مادرش، خاله اش، عمه اش، مهمونی خواستگاری بود دیگه
عروس خانم وقتی سینی را آورد گذاشت جلوی ما، یه نگاه به من کرد، یه وقت گفت:

یا زهرا!!!!!

سینی از دستش ول شد و گریه و از سالن نرفته خورد روی زمین...
مادرش، خاله اش، مادر من، خواهر ما رفتند زیر بغلشو گرفتند و بردنش توی اتاق
میگفت من دیدم حاج آقا فقط صدای شیون از اتاق بلنده
همه فقط یک کلمه میگن: یا زهرا!!!
منم دلم مثل سیر و سرکه میجوشید، چه خبره! مادرمو صدا زدم، گفتم مادر چیه؟
گفت مادر میدونی این عروس خانم چی میگه؟
گفتم چی میگه؟
گفت: مادر میگه که....

دیشب خواب دیدم حضرت زهرا (س) اومده به خواب من ، عکس این پسر شمارو نشونم داده ، گفته این تازگیا با حسین (ع) من رفیق شده....

به خاطر من ردش نکن

مادر ، دیشب فاطمه(س) سفارشتو کرده !

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 7:15 قبل از ظهر توسط نرگس |

به عشق آقا یه عمر زندگی می کنیم...

یا مهدی

یامهدی


نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 7:6 قبل از ظهر توسط نرگس |

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 7:1 قبل از ظهر توسط نرگس |

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 6:59 قبل از ظهر توسط نرگس |

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1392ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط نرگس |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392ساعت 0:47 قبل از ظهر توسط نرگس |

انشاالله ........طواف کعبه/وضوی زمزم/نمازپشت مقام ابراهیم/دعا در عرفات

/قربانی درمنا/سلام در مدینه واشک

 در بقیع روزیتان باد عید قربان مبارک

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط نرگس |

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 5:22 قبل از ظهر توسط نرگس |

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 5:10 قبل از ظهر توسط نرگس |

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1392ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط نرگس |

درد دارد تکرار این جمله ............

او رفت

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1392ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط نرگس |

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1392ساعت 5:42 قبل از ظهر توسط نرگس |

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1392ساعت 5:30 قبل از ظهر توسط نرگس |

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1392ساعت 5:15 قبل از ظهر توسط نرگس |

این بـار کـه آمدی دستانت را روی ~قــلبــــَ ـم~ بـــگذار تا بفهمی این دل با دیدن تو نمی تپد ...میلـرزد ¤ 

قلب من

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1392ساعت 9:10 قبل از ظهر توسط نرگس |

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1392ساعت 8:35 قبل از ظهر توسط نرگس |


آخرين مطالب
» اگرکه دل شکسته ای بخوان
» اللهم عجل لولیک الفرج
» سخت است
» حدیث
» بامداد وشبانگاه سه مرتبه بخوان برای وسعت رزق
» خدا یا نبخشش
» اللهم عجل لولیک الفرج
» یا حسین
» ای جونم
» بیاد تو
قالب برای بلاگ